|
ღ♥ღ***** من از تو پرم ***** ღ♥ღ |
|
شعرهایم آبی نیست .... من به آبی دریا حسادت می کنم ... |
دلم پر است از آشوب های تويی ! چگونه دلم را بيابم حال آن که آن را در عظمت نگاهی چون تو جا گذاشته ام ... و نمی فهمم چگونه پروازم را بدون بال حس کنم وقتی نيستی ! و چگونه رها شوم از نبودنت که مرا ساخت و حالا رفت و برد دلم را تا کم کَمک حس بی تو بودن را در نهانخانه ی بيگانه ی تو رها کنم ! نيستی که ببينی من چقدر برايم آسان است وقتی تو را در هر لحظه در دلی که گمش کردم ، حس کنم و آنقدر عظيم عاشقت بمانم که خورشيد که سال هاست در پی ماه است به عشقت هر ثانيه حسودتر شود ! و آنقدر بمانم که نماندنم را آرزو کنی ولی من راندنت را بيشتر می يابم تا بودنت را با نبودنت دريابم که هميشه برای بيگانه بودنت بسرايم از تو ! رهايش نکن دلم را می گويم تا بدانم دلم کجاست و ندانم که کجا آن را جا گذاشته ام ღ ღ ღ ღ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:1 توسط فائزه |
کسی اينجا نيست ؟ دورو برم شلوغه و پر از آدمای کوچيک و بزرگه آدم کوچيکا بزرگ و آدم بزرگا کوچيک زندگی می کنن دارم می گردم بين کوچيکا و بزرگا پيدااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی شه هيچ وقت اصلا نيست يعنی هست ولی دلش نمی خواد که صدامو بشنوه منو می بينه ولی دوست نداره نگام کنه اما هست ......................... حتی وقتی باهاش صحبت می کنم باهام حرف می زنه ولی دلش نمی خواد که چيزی بگه ........ اما هست........................ وقتی که دستهای خاليمو می گيره هيچ وقت پر نمی شن فقط احساس می کنن که گرم شدن اما دستهای اون هست دورو برم پر از آدمه خيلی زيادن اندازه ی ستاره ها شايدم بيشتر ................... هيچ کدوم ازين ستاره ها حاضر نيستند صدامو بشنون يا نگام کنن يا دستهای خاليمو بگيرن ، ولی هستن . من تو اين شلوغی غرق شدم از تنهايی تنهايی تنهايی بيا و دستامو بگير ............ 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط فائزه |
به سراغ تو نمی آيم من تو بمان و دلک تنهايت تو بمان و شب سرد و بدان گر چه نمی آيم من ولی اين چينی نازک عاقبت می شکند ......... اين قصه ( يا غصه ) ی دل تو بود : 


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:8 توسط فائزه |
نوشته شده در تاريخ 27/12/86 در لحظه ی آخر چشمانم را ديدی شايد بگويی : دل سنگ بودم که اشک نمی ريختم ولی اين را بدان ، نازنين من ! بی تو يک عمر فرصت برای گريستن دارم ولی با تو فقط همان يک لحظه را برای نگريستن در چشمان دوست داشتنی تو داشتم ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من و تو هر دو درگیر یه حسیم همین حس عزیز با تو بودن همین شوق تماشا کردن تو همین دل ضربه های هر شب من تو شکل ماه می مونی و مهتاب که مشق شب تماشای تو می شه به من که بی هوا نزدیک می شی هوا شکل نفس های تو می شه منو گم کردتم که لحظه لحظه تمام راه فکر رد پاشی کسی از ما به هم نزدیک تر نیست مگه می تونی از من دور باشی دارم تو آینه ها شکل تو می شم شبیه تو نزدیکی به دریا تماشا کردنت دیوونگی نیست تو رو حس می کنم هر لحظه اینجا همین جایی که من دلشوره دارم تو مثل حس نزدیک بهاری دارم سر می رم از تو هر دقیقه تو هم حس می کنم این حالو داری تموم خونه غرق بوی عیده یه عطری عین هر روز و همیشه میون ما یه شب راهه از اینجا همین شب تا سحر یک سال می شه عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه زندگی با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلای سرخ و میخک زهرا جان دوستت دارم تولدت مبارک 






در سكوت مبهم زندگي
آواي مطلق و پر معناي هستي ام شدي
*** تولدت مبارك ***

تحفه ای يافت نکردم که تقديم تو کنم
يک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو


+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط فائزه |
بازم من اومدم با یه دنیا حرف تکراری . اومدم بگم هنوز وجود دارم ، هنوز دوسِت دارم و تا وقتی دوسِت دارم ، زنده م . نمی میرم چون یه بهونه ای دارم که باعث شه قلبم کار کنه ، وقتی حتی عکستو می بینم به تپش بیفته ، وقتی صداتو می شنوم ، دستام بلرزه و یه آرامش پُرِ فریادِ درد ، کل بدنمو پر کنه . یه آرامش که هیچ جای دنیا حتی آغوشت که می دونم گرمه ، پیدا نمی شه ! آخه می دونی من که که می دونم بهت نمی رسم پس چرا الکی به دستای پر محبتت فکر کنم. سهم من از تو فقط داشتن عکساته و شنیدن صدات ! همین ! چیز کمی نیست می دونم ولی من خودتم می خوام ! نمی خوام توی ذهنم فقط پر از خاطراتی باشه که فقط خیالت اونا رو ساخته و خودت تو هیچ کدومشون نیستی ، فقط هاله ای از عشقت تو مرکز خاطره هام جا مونده که می تونست نباشه ولی تو اونقدر خوبی که حداقل این لطفو بهم کردی . حالا که می دونم بهت نمی رسم ، حالا که هیچ کس و هیچ چیز به جز این ورق پاره ها که غصه های دلمو توش می نویسم ، میزبان اشکام نیست ، الان که دیدنم حتی برای آسمون شده یه عادت ، حالا که هیچ کس عاشقم نیست و نمی حواد من و تو به هم برسیم ، حالا که حتی تنهایی هم از من فرار می کنه ، چه جمله ای تسکین بخش تر از این هست که بگم : دوسِت دارم ! شاید بهم بخندی که چرا من پُرِ غمم و فقط دارم غم هامو که نبودنت اونا رو ساخته ، برات می گم ؟! آخه هیش کی اندازه ی من ، حسرت تو دلش نیست : حسرت حس کردن کسی که زندگیم با اسم قشنگ اون شروع شده و معلوم نیست کِی این عشق ازلی زیر خاک مدفون بشه و دیگه هیچ کس حتی تو حرفی ازش نزنه. آخه هیش کی مثل من تو خاطرات دونفرش ، معشوقشو کم نداره که بخواد با این کلمه های نامفهوم براش دلتنگی کنه ! گل من ! درسه که هروقت خاطراتی که باهات داشتمو مرور می کنم همه چیز هست : رز هست ، اشک هست ، مریم هست ، شقایق هست اما خودت نیستی ولی یه امید روشنی توی قلبمه که می گه : هرچند معشوقت نیست ولی عشق تو که هست ، با عشقش زندگی کن . خودش که نیست ، با دوست داشتنش زنده باش ، با رؤیاهاش . گلت که نیست ، آرزوهاتو تو قلبت بکار تا بفهمه هنوز به خاطر اون زنده ای ! پس " گل آرزوهام عاشقانه دوستت دارم "
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:11 توسط فائزه |
چقدر سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... مي کني به خاطرش زنده اي ... چقدر سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... چيه؟؟؟ بگي : عشق ... بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه نو مبارک زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده ، زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي ، حس كني كه هنوز دوستش داري چيز جز سلام نتوني بگي ... مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوسش داري ... ![]()
چقدر سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
چقدر سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر
چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت
چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانتو نده
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ...
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت
چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقتو ازت گرفته و به جاش يه
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه،دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما![]()

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:6 توسط فائزه |
ღ♥ღ نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم ... ***** فيزيك نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عكس العملي است...» غير از عشق من به تو و مي دونم كه واحد اندازه گيري عشق , ژول و كالري و وات و... نيست ***** زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله كه مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه
بهترینم دوستت دارم ![]()

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:50 توسط فائزه |
تنهاییم فقط با صدای تو پر می شود تنهاییم تا رسیدن همه ی دست های عالم به هم تا رسیدن همه ی انتظارها به یک آمدن تا رسیدن من به تو تنها با صدایت پر می شود تنهاییم فقط با صدای تو پر می شود بگذار کنار صدایت نفس تازه کنم بگذار با صدایت خورشید ببافم بگذار با رؤیا بیامیزم صدایم بگیرد بغض کنم گریه کنم ای سکوت سرشار از زندگی نزدیک تر بیا تنهایی با تو نیز خوشست .........
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:57 توسط فائزه |
يکی بود يکی نبود.تو زمونهای خيلی قديم وقتی هنوز آدم و حوايی نبود رو زمين پر بود از فضيلت ها و تباهی ها. يه روزی که اونها از فرط بيکاری خسته و کسل شده بو دند ذکاوت باز هم جرقه ای زد و گفت:((بياييد بازی کنيم. مثلاْ ... قايم موشک خوبه ؟ )) همه با خوشحالی گفتند :(( از بيکاری که بهتره.)) ديوونگی فوراُ فرياد زد:((من چشم ميذارم.)) و از اونجايی که هيچ کس دلش نمی خواست دنبال ديوونگی بگرده همه قبول کردند.ديوونگی رفت جلوی يه درخت , چشماشو بست و شروع به شمردن کرد : (( يک ... دو... سه...)) تو اين مدت هم هر کی داشت دنبال يه جايی می گشت که توش قايم بشه ! لطافت, پشت نسيم قايم شد... خيانت پريد وسط زباله ها و اونجا پنهون شد, اصالت ميون ابرها مخفی شد و هوس به مرکز زمين رفت ! دروغ گفت :(( زير اين سنگه قايم ميشم)) اما رفت ته دريا ! طمع هم تو کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ديوونگی هنوز مشغول شمردن بود :((... هفتاد ونه... هشتاد... هشتادويک...)) همه خودشونو پنهون کرده بودند به جز عشق,آخه اون هميشه مردد بود و نمی تونست خودشو پنهون کنه.اون هنوزم که هنوزه نتونسته ياد بگيره که چه جوری مخفی بشه! درست لحظه ای که ديوونگی به صد رسيد, عشق پريد و لای بوته گل رز پنهون شد.ديوونگی فرياد کشيد :((دارم مياما)) وقتی برگشت اولين کسی رو که پيدا کرد تنبلی بود , آخه اون زورش اومده بود جايی پنهون شه , تکليف لطافت هم که معلومه,اونم نفر دوم بود که مجبور شد از پشت نسيم بيرون بياد. ديوونگی , دروغ رو ته درياچه, هوس رو تو مرکز زمين , طمع رو تو اون کيسه و خيانت رو لای آشغالها پيدا کرد. ديگه تقريباُ جای همه لو رفته بود به جز عشق. ديوونگی ديگه داشت از پيدا کردن عشق نا اميد می شد که حسادت در گوشش زمزمه کرد:((عشق لای بوته گل رزه.)) ديوونگی يه شاخه از درخت کند و با شدت و هيجان اونو تو بوته گل رز فرو کرد. دوباره و دوباره ... تا اينکه با صدای نا له ای متوقف شد . عشق از پشت بوته گل رز بيرون اومد, با دستاش صورتشو پوشونده بود و از لای انگشتهاش قطرات خون بيرون می زد.شاخه ها به چشمهای عشق رفته بودند, اون ديگه نمی تونست جايی رو ببينه,اون کور شده بود!! ديوونگی گفت :((وای خدای من ! من چيکار کردم, حالا چه جوری بايد چشمهاتو درمان کنم؟)) عشق با مهربونی جواب داد :(( عيبی نداره , تو ديگه نمی تونی چشمهامو به من بر گردونی . اما اگه ميخوای لطفی بکنی بيا و راهنمای من بشو!)) اين بود که از اون روز به بعد عشق کور بود و ديوونگی چشمهای اون
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:20 توسط فائزه |
وقتی اقتدا کردم به عشق به کعبه ی دلم آمدی یک رکعت نگاه کافیست به سجده بیفتم ..................................![]()
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:57 توسط فائزه |